تبليغاتX
جفنگياتى از اعماق ته‌ام!

جفنگياتى از اعماق ته‌ام!

براساس وقايع واقعى

خداحافظ بلاگفا

چقدر دل کندن برام سخته! من که اينطور از کوچک‌ترين چيزها به سختى دل مى‌کنم، دور از انتظار نيست که سخت بتونم آدم‌ها رو فراموش کنم. مدت مديدى توى بلاگفا فعاليت داشتم. حتى خيلى قبل از اين وبلاگ. الان که مى‌خوام برم يجورى هستم! در هر حال منتظر بهانه‌اى بودم که از اينجا برم و اشکالات اخير سبب شد که قيد عليرضا شيرازى و بلاگفاش رو براى هميشه بزنم. ياد جمله مشهورى ميوفتم که زمان کودکى بيشتر به گوشم مى‌خورد: "جنس خارجى بهتره!" در ضمن همين روال نوشتن رو اونجا هم خواهم داشت. حتى شايد بعضى از پست‌ها رو منتقل کنم. اگر عمرم کفاف بده.

آدرس جديد اينه:

احمق تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 2:19  توسط خودم 

اسباب‌کشي

بزودي از بلاگفاي کوفتي به ديگر سرويس‌دهنده‌هاي وبلاگي نقل مکان خواهم کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 ساعت 14:27  توسط خودم 

بوى ادرار

+ حاضرم واسه خاطر تو برگردم ايران. تو حاضرى واسه خاطر من بمونى ايران؟

- هان؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 ساعت 13:14  توسط خودم  | 

شبه سفرنامه شمال

دقايقى بيش نيست که از سفر دو سه روزه به نمک‌آبرود و آن اطراف به سلامت بازگشتيم. با اين وجود در اوج کوفتگى دوست مى‌دارم که بنويسم! اول از همه جاى شما بسيار خالى خوش گذشت. دوم اينکه فهميدم پدر مهارت شگرف و ژرفى در فوتبال دستى دارد! سوم اينکه بنده اصلاً مخت (برعکس کنيد) فعاليت‌هاى مهيج مثل پاراگلايدر را ندارم. از پدر اصرار و از من انکار!

مسئله بعد اينکه اگر گذرتان به آنجا افتاد تله‌کابين را از دست ندهيد. ترجيحاً صبح زود برويد تا درگير صف و انتظار طولانى نشويد. روستاى کندلوس هم حدود پنجاه، شصت کيلومترى با چالوس فاصله دارد که پيشنهاد مى‌کنم آن را هم از دست ندهيد. از بابت آب و هواى خوب، جاده‌ى زيبا و بافت نسبتاً قديمى خانه‌ها عرض مى‌کنم.

اما از همه جالب‌تر نداى آزادى بود! اين را به اين خاطر مى‌گويم که زمانى مى‌خواستيم به روستاى کندلوس برويم، در جاده چالوس – کرج، نرسيده به مرزن‌آباد، بى‌اغراق از هر ده ماشين چراغ يک ماشين روشن بود و دست‌ها به شکل "وى" يا همان پيروزى بيرون بود! ما نيز نامردى نکرديم، پارچه‌ى سبزى که دخترخاله مى‌گفت نذرى هست را به هزار مکافات به انگشت‌مان گره زديم، سان‌روف را باز کرديم (به قول مادر، سقف!) و در مسير رفت و برگشت يک دست‌مان "وى" بود و دست ديگر روى فرمان! بد نيست بدانيد علاوه بر اينکه عده‌اى به طور ديفالت پوزيشن ما را داشتند، عده‌اى ديگر با ديدن اين حرکت ما به وجد آمده و بوق و چراغ و باى‌باى را حواله‌مان مى‌کردند!

دم‌شان گرم، خدا قوت.

يک سرى عکس گرفتم که باز هم به محض هوا شدن فتوبلاگ لينک آن‌ها را تقديم مى‌کنم. فردا شب هم اينجا را به مقصد تهران و بعد وارنا، اگر خدا بخواهد و مشکل ضمانت‌نامه‌ى کوفتى حل شود، ترک مى‌کنم. در واقع تا ده، دوازده روز ديگر بعيد مى‌دانم اين اطراف آفتابى شوم!

همين.

 

دنبالچه:

·         تولدت مبارک! به قول خودت ببخشيد اينقدر خشک و خالى. گاه‌گاه راه سومى هم هست! ميشه معادلات رو برنداشت! در همين رابطه بخوانيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 1:56  توسط خودم  | 

يابوى اخته و مرد کوسه!

نمى‌دانم حکمت حمام چيست که به مثابه مستراح فکر آدمى را باز مى‌کند! البته بماند هر بار که مى‌خواهم ريش بزنم غرولندکنان اعصاب مبارک را بهم مى‌ريزم؛ اما با اين حال خدا را صد هزار مرتبه شاکرم که دختر نشدم و مجبور نيستم که با هزار درد و ترفند از شر موهاى زائد بدنم خلاص شوم! حتى در آن دم و گرماى حمام و شُرُشُرْ آب نگاهى به موهاى پا و دست و شکمم مى‌اندازم و خنده‌اى از سر غرور روى صورتم مى‌نشيند.

در آن دم و گرماى حمام و شُرُشُرْ آب، درست زمانى که با آينه‌اى به دست در حال تراشيدن صورت بودم و هر از گاهى دهانم را براى خوب گرفته شدن دانه‌هاى ريش اين‌ور و آن‌ور مى‌کردم به اين فکر مى‌کردم که اين جماعت مجرد آن هم از نوع پسر در اين کشور اسلامى چقدر بدبخت و لعين است!

اگر نگاهى به دور و اطرف‌تان بياندازيد مى‌بينيد که اين دسته‌بندى مجرد چطور ريده است به ميان گُه‌ها! سينما که مى‌روى: "آقا بالا خانوادگيه، برو پايين!"، رستوران يا کافى‌شاپ هم که مى‌روى مى‌بينى چهارصدتا ميز را در يک فضاى دو در دو چپانده‌اند و مجبور هستى زمانى که صورتت در زير بغل کنارى فرو رفته و کلاً ساختارش تغيير کرده، غذا يا کافه‌گلاسه‌ات را ميل کنى. البته جاى شکرش باقيست که امنيت به حدى است که آب پاکى روى دستان دختر مجرد ريخته شده و تنهايى جايى رفتن براى اين بندگان خدا تعريف نشده است!

متاسفانه سوزش اين داستان چند سال پيش و در دوران دانشجويى براى من بيشتر بود. ماجرا از اين قرار است که به يُمن معرفت صاحب‌خانه‌ها من هر تابستان مجبور بودم چهارصد کيلومتر بکوبم و در مشهدالرضاى کذا دنبال خانه بگردم. البته تا اينجايش قابل قبول بود. مسئله‌اى که آدم را کُفرى مى‌کرد عدم رضايت بنگاه‌داران و صاحب‌خانه‌ها نسبت به دادن خانه به فرد "دانشجو" "مجرد" "پسر" بود (و هست!). نمى‌دانم صاحب‌خانه به زنش شک داشت يا به دخترش خدا مى‌داند! اما هر چه بود بايستى معصوميتت را ثابت مى‌کردى و به هر نکبتى و مالشى که بود صاحب‌خانه و بنگاه‌دار مادربه‌خطا را در غربت راضى مى‌کردى. حتى يک بار در جلسه‌اى که در آپارتمان داشتيم يکى از ساکنين از اين بابت که همسايه‌اش که دانشجوهاى پسر هستند و به قول خودش خانُم مى‌آورند، شکايت داشت. چقدر آن شب به خاطر اينکه ديگر دانشجوى پسر آن ساختمان هستم خجالت کشيدم و تحقير شدم. کسى نيست بگويد مردک با زن تو که نبوده‌اند که اينطور مى‌سوزى!

حال کار به جايى رسيده که وقتى مى‌خواهيم به يک کشور اجنبى برويم و يک هفته‌اى از اين ديوانه‌خانه دور باشيم سفارت‌خانه‌ى آن کشور هزار تبصره و قانون مى‌تراشد که چون مجرد هستيد با وضع پيش‌آمده اخير احتمال مى‌رود ماندگار شويد و بايستى سند يا فلان‌قدر پول وثيقه بگذاريد! آن خوش‌خيال‌ها نمى‌دانند همه چيز ما را کشيده‌اند و چيزى به نام تُ.خم در ما وجود ندارد! شده‌ايم "يابوى اخته" و "مرد کوسه!" خجالت هم حدى دارد ديگر. بکشيد بيرون از ما!

 

دنبالچه:

·         دو سه روز را در نمک‌آبرود و آن اطراف سير خواهيم کرد. دعاى خيرتان بدرقه‌ى راهمان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 20:11  توسط خودم  | 

پادکست 8

دانلود کنيد

حجم: 1.2 مگابايت

 

تصحيح مى‌کنم: نهم شهريور، نه هشتم.

 

دنبالچه ثابت:

·         براى ثبت زندگى روزمره راه‌هاى ديگه‌اى به غير از نوشتن هم هست. تصميم گرفتم در کنار نوشتن، صداى خودم رو هم ضبط کنم. مثل هميشه بايد بگم چندان دنبال محتوا و ... نباشيد، چيزى نيست جز زندگى روزمره يک آدم عادى. در ضمن هر گونه کلمه رکيک، فحش و ... ممکنه توى اين پادکست‌ها وجود داشته باشه پس خيلى خوشحال و خندان اين‌ها رو در جمع خانواده گوش ندهيد. حتى شما، دوست گرامى!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 22:26  توسط خودم  | 

آخرين فيلم زندگى

I had always heard your entire life flashes

in front of your eyes the second before you die

هميشه شنيده بودم که لحظه‌ى قبل از مرگ تمام زندگى آدمى از جلوى چشمانش مى‌گذرد

"American Beauty (1999)"

 

دنبالچه:

·         فيلم‌هاى American Beauty (1999) و (Cinderella Man (2005 رو ديدم. پيشنهاد مى‌کنم ببينيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 19:45  توسط خودم  | 

يادم بماند

امروز دلتنگ بودم؛ هى ... امروز خنديدم؛ خيلى ... امروز جمعه بود. غم و شاديش يادم بماند.

 

دنبالچه‌ها:

·         شارژر عاريه‌اى يافت شد. باز هم معرفت دخترخاله.

·         با دريافت اولين حقوق در کوتاه‌ترين زمان فتوبلاگ را هوا خواهيم کرد.

·         شايد يک روزى را روزه بدون سحر و نماز گرفتم. مى‌خواهم در جو ماه رمضان و نوستالژيش قرار بگيرم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 1:19  توسط خودم 

غمى به وسعت شادى

پسرک براى شادی کسى آفريده شده بود که نمى‌خواستش. مسبب شادى، حال خود غمگين و نااميد بود. خدا اينجا را ديگر نخوانده بود!

 

دنبالچه:

·         ساعت هفت صبح روز جمعه است!

·         خوشبختانه يا متاسفانه شارژر موبايل پانصد کيلومتر آن‌ورتر جا ماند. دوستان، آشنايان، شيفتگان، مريدان، تا اطلاع ثانوى دسترسى تلفنى به بنده مقدور نيست. خلاص! بيش از هر چيز دلم براى جملاتى مى‌سوزد که در گوشى ذخيره کرده بودم و قرار بود که آن‌ها را آپ کنم.

·         سريال How I met your mother را از ب بسم‌الله دوره مى‌کنيم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 7:13  توسط خودم  | 

قبرستان آدم‌ها

1

از توى ماشين پياده نشدم. اصلاً حس خوبى ندارم. تنها انتظار مى‌کشم و عذاب وجدان دارم که کارى از دستم ساخته نيست. التماس، ترس، تقلا و هزار تا کوفت و زهرمار ديگر توى صداى بع‌بع گوسفند نگون‌بخت به وضوح مشهود است. انگار در مرکز يک ناقوس قرار گرفته‌ام و هر بار با نواخته شدن اين ناقوس، چشم‌هايم را مى‌بندم، گوش‌هايم را محکم با دست‌هايم مى‌گيرم و براى فرار از زيربار اين همه فشار فرياد مى‌کشم. کمى بعد صداى خرخر مى‌آيد. همين کافيست که بقيه‌ا‌ش را خودم کاملاً تصور کنم. مرگ بر اين قوه‌ى تخيل. ياد مبحثى توى عکاسى مى‌افتم که چند روز پيش خواندم: شکل‌هاى تخيلى! براى مثال، تصوير چرخ گارى نشان داده شده بود که از نيمه قطع بود و طبق اين قانون، عکس شامل شکلى بود که تخيل آن را در وراى ابعاد عکس کامل مى‌ساخت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 15:12  توسط خودم  |